غروب سرد خزان است و دل بهاری نیست
مجال و حوصله ای چند و انتظاری نیست
فقط هجوم خزان است و تازیانهء باد
نشان رونق و امید ماندگاری نیست
گلایه های من از درد اعتماد من است
دگر به تابش خورشیدم اعتباری نیست
اسیر خواهش و مسموم نیش خویشتنم
شفا و مرحم و درمان غیر،یاری نیست
فراز دشنهء جلاد و دارهای مخوف
به غیر از این من درمانده سر بداری نیست
سبوی صبر شکست و غروب عمر رسید
امید ماندن و ایام بردباری نیست
زشوق رفتن من قاه قاه میخندند
در این قبیله مگر رسم سوگواری نیست؟
جلال پورسلیمانی۹دی۹۵
برچسب: خزان,
نویسنده: پارسا قربانی